تبليغاتX
پیهن
پیهن
وب نوشت های مهدی افشارنیک
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
با کاروانی از وزرا تا اوین

 

 

با کاروانی از وزرا تا اوین

 

 

 

 

وقتي در بازداشتگاه وزرا پس  از ساعتها چشم انتظاري خانواده ها و دوستان بازشد  و اسكورت امنيتي ميني بوس بچه ها با هيبت به خيابان پيچيداصلا فكر نكردم در اين ميني بوس 33 نفر نويسنده، شاعر، خبرنگار، وكيل حضور دارد. با اين نمايش، به دروغ به خودم گفتم اين دارودسته عبدالله ريگي بود كه برادران با تلاش هاي شبانه روزي بالاخره دستگيرش كردند كه صداي بغض آلود يكي از مادران مرا از خيال به واقعيت كشاند.عشوه هاي امنيتي يكشنبه شب خيابان وزرا به تمام شايعات بد، لباس واقعيت پوشاند.بچه ها آزاد نمي شدند منتقل مي شدند به  اوين. اينها تروريست هاي جاده بند و زور گير نبودند. يك عده فعالين زن بودند كه در گوشه پياده رويي صرفا براي اعتراض به محاكمه  دوستانشان كه به طبقه اي از دادگاه انقلاب رفته بودند، جمع شده بودند.

و ساعت ها بود كه دوستانشان و خانواده ها نيز براي پيگيري وضعيت آنها و اعتراض به بازداشتشان جلوي جايي جمع شده بودند كه اداره مبارزه با مفاسد اجتماعي مي نامند!!

مادري  مي گفت: مگر بچه هاي ما چه كردهاند كه اينگونه انتقالشا ن مي دهيد؟ غرش الگانس هاي پليس خاك ياس پاچيده بود  تو وزرا. اگر از صبح تا شب كه ايستاده بودم كورسوي اميدي براي آزادي بچه ها بود اما نمايش قدرت ساعت 8 شب حكايت از نااميدي دوباره بود و دوباره.

مادري گفت: تا اين لحظه ها براي بچه ها مي ترسيدم اما ضعف اينها بيشتر از همه است كه اينطوري مي غرند . ديگري گفت رعايت حداقل حقوق انساني راستي مگر حق مسلم ما نيست و آنكه بالاخره بغضش را شكاند مگر اين بچه ها چه كردهاند؟

جواد منتظري (همسر آسيه اميني) را بايد مي يا فتم ودلجویی می کردم. ظهر به شوخي گفته بودم جواد آسيه اين جماعت را عاصي مي كند، آزادشان مي كنند.ولي  جماعت عاصي نبودند مغرور و سرخوش بودن  از اين نمايش هيبت از براي ضعيفه ها!! گيج شده بودم انتظار نداشتم كاروان اوين راه بياندازند بايد آزاد مي شدند. مثل همه پيگير همه و بيشتر نگران زينب پيغمبر زاده با ناراحتي قلبي اش . خبرنگار سايتم بودوهست  ويك ساعتي مرخصي گرفته بود تا برود و زود بيايد.

بالاخره يك برادري! كه خودش را بنده خدا معرفي مي كرد، زحمت پاسخگويي را به خودش داد و به جمع اين بهت زدگان آمد، رگبار سئوال و اعتراض و برادرکاملن  خونسرد مي گفت: به زندان اوين منتقل شدند تا تحقيقات كامل تر شود . كسي پرسيد اين تحقيقات مگر چيست كه از صبح تا حالا كامل نشده و بنده خدا مي خنديد و مي خواست! كه با لبخندهايش جماعت ديگران نگران نباشد.

بهمن شوهر ژيلا با بنده خدا رفته بود تو بحث. آبدار و كشدار بار برادر مي كرد كه بايد آرام مي شد.برادر  بنده خدا متخصص همه امري بود هم كارشناس قضايي بود كه از سند و وثيقه جور كردن و قرار كفالت سخن مي گفت، هم كارشناس امنيتي كه معلوم بود كارش بود هم متخصص امور نظامي كه اگر آمريكا حمله كند به ايران، با شما مردم دهنش را خورد مي كنيم. هم دستي در روانشناسي داشت كه مي گفت بيشتر اينها كه دستگير شدند، عقده شهرت داشتند.

هنوز گيج بودم در آن سرماي وزرا، دوش آب سرد گرفته بودم. متفق بوديم كه تا بعد از هشت مارس(17 اسفند) نگاهشان مي دارند . گفتم كاش همين جا بودند فاصله كم بود چند تا ديوار. اما اوين پر است از ديوار. يكي درونم گفت مهدي باز هم اوين . اوين. چقدر اين اسم بايد تكرار شود؟

 

 

 

نگفته ها

1-     من حواس پرت تا شب به خانواده پيغمبر زاده خبر نداده بودم. وقتی گيج گيج بودم به پدرش زنگ زدم و كلي  پس از مقدمه و تفصيل گفتم كه دخترش بازداشت شده . گفت كجا؟ از اين واژه ها با هم خيلي سخت گذشتيم اوين.

2-     روزي به محبوبه حسين زاده كه تب آرمانخواهي اش گل كرده بود  تو تحريه توسعه گفتم هنوز سنگ سخت اوين به سرت نخورده كه آرمان از سرت بپره ديشب كه ميني بوس پيچيده تو وزرا به سوي اوين گفتم محبوبه  تو رو خدا پياده شو . همون آرمانخواهي ات. را عشق است.

+ لینک دایمی