تبليغاتX
پیهن
پیهن
وب نوشت های مهدی افشارنیک
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
من آقام و دوست دارم

مي گفت و با داد مي گفت چرا واينستادي جلوي مسجد، عارت اومد بگي بچه شهيدي، عارت اومد جلوي رفقاي فوكوليت بگي ريشه ات كجاست و از كجا اومدي؟ جلوي اونا كه صادق هدايت مي دن دستت، جلوي اونا كه داش آكل مي دن دستت، حاجي آقا مي دن، همسايه ها مي دن و چند تا رگبار ديگه كه زدم بيرون 11 شب.

 

اون روز،  پنجمين يا ششمين سالگرد بابا بود و طبق رسم هر سال مسجد و منبر و حسينه و روضه و يادبود و گرامي داشت حاج حسن. و باز من بايد جلوي مسجد پيرهن مشكي، غم زده، درهم با مقداري اشك و آه و ناله. و به هر كدوم از دوستان سردار شده بابا يك جمله خاص مي گفتم مثلا اينكه حاج ناصر: بابا در وصيتنامه اش چند بار از شما اسم آورده، به ديگري: شما چقدر در عكس هاي بابا حضور دارين، به آن يكي كه با محافظ مي آمد: من بابام رو در شما مي بينم، به جانبازها بايد مي گفتم چقدر خوب شد شما مونديد تا صداي بابا را بشنوم و هر كدام هم پس از اين جملات بود كه مرا در آغوش مي كشيدند و درگوشي مي گفتند حسن دم آخر در بغل من جان داد. كه شش، هفت نفر مدعي بودند (ظاهرا بابا دم آخر مثل گوشت قرباني دست به دست مي شده تا همه فيض ببرند) كه مصمم شدم كه ديگه جلو مسجد واينستم و مامان هم شب، بعد از شام و رفتن مهمانها بست به رگبار.

 

رفتم پارك چپيدم زير يكي از شمشادها تا راحت بخوابم اما كو خواب؟ تشويش و پشيماني آمد سراغم كه چه كاري بود من كردم؟ چرا براي دلخوشي مادر حتي يك ساعت هم تحمل به خرج ندادم؟ پسر بزرگ يعني چه؟ و از اين حرف ها كه يك سرباز پليس صدام كرد اون زير چه مي كني؟ من هم گفتم درد دل. گفت با كي؟ اين وقت شب!! چه درد دلي مي كني؟!! بيا بيرون.

 

وقتي زدم بيرون و ديد تنهايم، گفت خل شدي؟ منم بي مقدمه گفتم اگه بابات مرده باشه تو جلوي مسجد واينمي ايستي. با بي خيالي گفت من آقام دو سالم بود مرد. ديگه نتونستيم براش ختم بگيرم ولي فكر نكنم. چرا ؟ قاچاقچي بود اما برا من فرقي نمي كنه من آقام و دوست دارم چه ختم بگيرم چه نگيرم. گفت تو آقات مرده؟ شهيد شده. چيه  از ختم فراري شدي؟ آره. ول كن بابا آقات اگه با حال باشه بي ختم و سال مي مونه و گرنه زور زدن الكيه. من آقام وكه  دوست دارم.

 

+ لینک دایمی
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
من زيادي

پنج شنبه بود، به عمد مدرسه نرفتم تا مامان راهي شود و من پي اش. ديد كه من راهيم امتناع كرد و من اصرار. گفت نمي شه، گفتم چرا؟ مي خواهم تنها باشم، تنهائيت را بهم نمي ريزم، نمي شه، باز چرا؟ مي خوام با حسن حرف بزنم، خب تو دلت حرف بزن كه گفت اصلا چه اصراريه گفتم باهات حرف دارم. مي خوام يك جاي اين ملاقات ،چند كلامي حرف بزنم، گفت تو راه بايد ساكت باشي و گفتم باشه.

 از خونه تا بهشت زهرا 50 الي 60 كيلومتر راه بود  كه مامان چهار پنج ساعته پياده هر هفته مي رفت ( تا همين چند سال پيش كه سرپا بود). در طول مسير قول دادم كه هيچ نگم كه نگفتم.

 

رسيديم قطعه و سر مزار و قاب عكس بابا و سنگ سياه دراز كشيده؛ چنان با شوق به حسن سلام داد كه يادم رفت بابام چند سالي است دراز شده و بر در خانه كه مامان چشم دوخته بود ضربه اي نكوبيده؛ بر آن خيابان كه به افق پهن مي شد قدم نگذاشته

 سفره كوفته (غذاي مورد علاقه بابا) و ريحان و نان سنگ را به پا كرد و بساط گرمي پهن شد در سرزمين دراز شدگان. مامان هم احياگر، فقط من زيادي بودم. پشت سفره و به مامان تكيه زدم و دل به دريا؛ مامان پنج شنبه ها بذار دايي با ماشين بيايد دنبالت، حسين هم كه از خداش است، پياده مي آي تنها مي آي همه نگران مي شيم. كه مامان هيچ نگفت. از رو نرفتم، مامان اصلا مي خوايم بگم، من و بچه ها پذيرفتيم ديگه بابايي نيست، نمي آد. تو هم از اين چشم به راهي دست بكش، زندگي كن نفس بكش. ما بيشتر ازاينكه بابا بخوايم، مادر مي خوايم، مامان مي خوايم، اينو از ما نگير. مامان با توام؛ هيچ نگفت. مامان جنگ تمام شده، جام هاي زهر و عسل هم سر كشيدن، شستن گذاشتن تو جا ظرفيش. هر كسي هم مي خواست برگرده، برگشت اونها هم كه رفتن، رفتن. ديگه مسافري تو جاده نمونده، كه هيچ نگفت و من از رو رفتم و خفه شدم. تكيه ام رو از پشتش برداشتم و او پا شد و رو كرد به بابا گفت حسن اين هفته كار زياد دارم، بيشتر پيشم بمون و بي خداحافظ راهي خانه شد. و من دوباره پي اش. آن روز فهميدم چقدر زيادي ام.

+ لینک دایمی
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
دسته گلي واژگون

رديف پشت سر ما يكي بود كه به ديگري گفت، اون عكس اولي كيه؟ من يك گوشه چشمي انداختم ولي نگفتم عكس باباي من است، چون مامان دستم را فشار داد كه يعني هيچي نگو. عكس دو متري باباي من كنار عكس همت و خرازي و كلاهدوز و حسن باقري بود ولي كسي نمي شناختش. اما اينطور كه حاج آقا در سخنراني اش مدام مي گفت حاج حسن، حاج حسن؛ من و بقيه فكر مي كرديم كه حتما اين حاج حسن آدم مهمي توي جنگ بود، كه اينطور نبود، فقط يك فرمانده گردان عادي بود. دقيق نمي دونم از همين كنگره هاي سرداران شهيد بود  كه حاج آقا به پا كرده بود.

حاج آقا كي بود؟

يكي از دوستان بابا. آن روزها شده بود سردار. زياد هم خونه ما مي آمد براي ديدن بچه هاي حاج حسن. براي رسيدگي به  اموراتي كه مادرم نمي توانست و .........

خونه كه رسيديم به زهره گفتم؛ زهره بابا دو متري شده بود بغل دست كله گنده ها. زهره هم كلي ذوق كرد و از مامان پرسيد پس حقوق بابا را ديگه هر ماه مي دن. مامان هم شونه بالا انداخت و بي حوصله رفت لالا.

 چند روز بعد از مدرسه كه اومدم ماشين حاج آقا را سر كوچه ديدم و رسيدم خونه كه ديدم متغير، عصباني، بر افروخته از خونه زد بيرون و جواب سلام من را هم نداد، مامان هم متغير ، عصباني، برافروخته وفحاش شده بود و من از دسته گل واژگون در سطل آشغال فهميدم چرا آن روز عكس بابا دو متري شده بود.

+ لینک دایمی
شنبه دوازدهم خرداد 1386
تركوندن بخاري

امير با دو تا شيشه آب مقطر توي حياط مدرسه چشمكي زد. فويل و روزنامه هم آورده بود تا بپيچيم دورش و بخاري كلاس را تعطيل كنيم(بيچاره آقاي انوري .خب كلاسش خيلي كسل كننده بود)

تا قبل از آمدن انوري با يد كار پيچيدن را تمام ميكرديم ،من سريع مشغول شدم .اول آب مقطرها را لاي فويل گذاشتم ،هم لاي روزنامه .روزنامه تيتر زده بود رزمندگان اسلام در عمليات كربلاي 5پيروزشدند.

اين بسته انفجاري ده دقيقه اي طول ميكشيد تا بخاري رو بلرزونه  و شر به پا كنه، بعد هم مثل دفعه پيش آقاي انوري هراسون از كلاس ميزد بيرون و حالش بد ميشد .ما هم نالان از بخاري قديمي و ترس از اتش سوزي ودود گرفتگي معركه ميگرفتيم وكلاس بهم ميخورد.

بسته كاملن تر  وتميز پيچيده شد ورفتم سر وقت بخاري و جاسازي.دربخاري را كه باز كردم ناظم مدرسه در آستانه در كلاس ظهور كردوزل زد به من.دستپاچه گفتم  آقا دود ميكرد خواستم درستش كنم،عظيمي انگار نه انگار كه من رو در حين ارتكاب جرم گير انداخته بود گفت:پسر وسايلت رو بردار برو خونه،گفتم آقا من مگر چه كار كردم؟دود ميكرد خواستم درستش كنم بي اعتنا گفت:وسايلت رو بردار برو خونه.ومن باز انكار.

وبراي اولين بار بود كه من و بچه هاي كلاس بغض مرد مقتدر مدرسه را ميديديم"برو خونه من وبچه ها هم پشتت مي آييم.

تقريبن فهميده بودم چي شده.دو سه باري شده بود كه همه بچه هاي مدرسه رفته بوديم خونه يكي از بچه ها كه پدرش شهيد شده بود.

براي من ده ساله كه تفريح مهمش تركوندن بخاري كلاس بود،زندگي تركيد ومن در اين فكر كه از اين تركيدن بايد به كي خنديد؟كي هراسون ميشه ؟كي قراره تنبيه بشه ؟كدوم وچند تا كلاس قراره تعطيل بشن؟

وچقدر از تنفر گردباد شيون و زاري،از خانه بيزار بودم كه انتظارم را ميكشيد.

نزديكي هاي خانه يادم آمد روزنامه نوشته بود رزمندگان لسلام پيروز شدند ومن ناخودآگاه مي خواستم  همون رو بسوزونم............................
+ لینک دایمی
پنجشنبه دهم خرداد 1386
كودكي در ون سخن مي گويد

كودكي در ون سخن مي گويد

 

از فرداي روزيكه بابا در گزار شهدا آرام گرفت، يك پدر ديگر براي من  وما آفريده شد، بابايي كه حضور نداشت اما غايب نبود. بويش نمي آمد همينطور صدايش، گام هايش ردي بر خانه نمي گذاشت. حضورش تنها در همان قاب عكس بالاي تاقچه خلاصه مي شد، اما تمام فضاي خانه را پر مي كرد. بر كلام همه ترجيح بند بود، انتهاي تمام گفت و گوها بود، بيشتر بحث ها را نيز نام و ياد او رقم مي زد، هر آنچه مي خواستيم انجام دهيم بايد نظرش را جويا مي شديم، كه اگر بابا بود اين كار را مي كرد يا نه وميلش در اين خصوص چه بود؟ موافق بود ؟ مخالفت مي كرد؟ همراه بود؟ مانع مي شد؟

بسياري از بحث هايي كه شايد در حضورش اصلا ربط و دوختي به او پيدا نمي كرد در اين وضعيت  ارتباط مي يافت و مخرج مشترك مي شد در تمام موضوع ها. اگر حضور داشت شايد پدري دموكرات و فرهنگي مي شد اما وقتي نبود و اينگونه بود، مستبد بود بر همه چيز قصد استيلا داشت همه شده بوديم سرباز و او فرمانده. جنگي بي پايان را با رفتنش و آمدن  اينگونه اش در خانه رقم زده بود و من از همان اوايل سركش بودم و ياغي. با هرگونه جنگيدن جنگ داشتم. با هرگونه استيلا مساله و با اين نوع استبداد مشكل. تمام صحنه زندگي ما عرصه حق و باطل بود و من مي خواستم در عرصه هاي ديگري نفس بكشم. بر منيت من و  خانواده، كس ديگري سوار بود و من از اين كولي دادن حسابي شكار بودم. 

 

از 12 سالگي جدال را با استبداد پدري آغازيدم و صدها پرده از اين جريان را پشت سر گذاشتم، بخشي از وجودم شده اين منازعه ،اين جدال، اين درگيري كه بسياري از جلوه هاي ديگر شخصيتم را مي پوشاند. بايد حلش كنم. روزي فرامرز قره باغي عزيز گفت مهدي بنويس و بريز بيرون. فكر كردم جدالم دروني است و مال من، محرمي بر اين حرف ها نيست.  و در نوشتن تعلل كردم .اما ديگر از رخوت بي عملي بيروني از پي درگيري دروني خسته ام. مي خواهم بازي را به عيان بكشم. از اين پس مي خواهم از اين جدال بنويسم. خاطراتي از كودكي و نوجواني ام. از كودك درونم كه گنگ بي صداست اما صاحب سخن. مي خواهم به چهره اش دهان دهم به دهانش زبان دهم به زبانش بيان. مي خواهم روايت كند از حس هاي ارضا نشده اش. از خواسته هاي سركوب شده اش. از روزهاي مدرسه، دبيرستان از دانشگاه از تير ماه 78 و از چهار راه وجودي تابستان آن سال.  و از خيلي روزها ديگر. علت اينكه كم مي نوشتم اين بود، جايي ديگر درگير بودم ولي از اين پس همين جا درگيرم در حضور همه.كودكي در ون سخن مي گويد.

+ لینک دایمی