ََاينكه تقريبا هر سال بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه در اين انتخابات مثلا شوراها يا َمجلس يا رياست جمهوري شركت ميكني يا نه؟ بنظرم از يك نوع فلاكت و رخوت ادواري ما حكايت دارد. چرا كه شركت در انتخابات كه سئوال ندارد. انتخابات جز اولين هاي فصول حقوق شهروندي است و شركت در آن جز اختيارات مردم است ميتوانند شركت جويند مختارند نجويند. اينگونه سئوالها نوعي دخالت و سرككشي به حوزه خصوصي افراد است كه بماند. و تاسف اينكه هر ساله حداقل در اين وبلاگستان گريبان خيليها را ميگيرد و حتما بايد بگويي آري و با كلي توضيح كه چرا؟ يا بگويي نه بازهم با كلي تشريح كه چرا؟ بگذريم...
اين مطلب را براي كارگزاران نوشتم اما تمام واژهاي تحريم شده است اقدام هاي شوراي امنيت.اين هم از لطف دوستان.چند خطي هم حذف.
تحريم در طول دو دهه گذشته پارادايمي جدي و پر چالش براي صنعت نفت كشور بوده است. چه دستورهاي اجرايي بيل كلينتون در لغو قرارداد شركت كونكو براي توسعه ميدان سيري و منع سرمايهگذاري شركتهاي آمريكايي در صنعت نفت و چه قانون فرامرزي داماتو، مسايل و مخاطراتي در نفت ايران بوجود آورد كه محور ثابت بسياري از روزها و جلسات و مذاكرات مردان نفتي ايران شد. و اين روزها كشور در معرض تحريمهاي سازمان ملل است كه گام به گام و قطعنامه به قطعنامه به حوزه نفت نزديك ميشود. هم اكنون نيز با تاثيرات رواني دو قطعنامه شوراي امنيت، فضاي براي توسعه و بالندگي صنعت نفت بسيار محدود و تنگ شده است. چه بسياري از شركتهاي اروپايي كه ...
افت فشار گاز، مشكل فني، طراحي معيوب شبكه، اتمام ظرفيت توزيع و ... اين روزها الهه پشتيبان دولت نهم در نرساندن گاز به سردترين نقاط ايران شده است. نقاطي كه اتفاقا بيشتر از ديگران به اين سوخت راحت و آسان نيازمندند. جاهايي چون اردبيل، زنجان، گرگان، ساري كه امسال سرد خيز نشدهاند، روي خط استوا نبودهاند كه امروز به نيمه شمالي قطب زمين و منطقه كوهستاني پرتاب شده باشند و سرمايي بر آنها تحميل شده كه بي نظير و كم سابقه باشد. زمستان گذشته نيز اين شهرها لرزيدند، دو سال پيش نيز، سالهاي ديگرنيز همچنين. و هر سال زمستان آن الهه پشتيبان با سرما ميآيد و دولتيان نيز به آن پناه ميجويند كه سرد است و سرد است و امسال نيز ميگويند سرد است و سرما بي سابقه است. بي سابقه در بيست سال گذشته نه بيست و پنج سال، ديگري نيز ميگويد در پنجاه سال گذشته، تا آخر هفته هم به مشروطه و تشكيل دولت قاجار نيز ميرسيم كه چنين سرمايي نبوده و نديديم...
مهران تو ميتواني راحت، زيبا بر همه ما بخندي، كه يا در پيچهاي زندگي ماندهايم يا مقهور ابهت مرگ شديم، گاهي به آن دلخوشيم و غرق روزمرگي، گاهي به اين عابديم و ترسا و لرزان از عقوبت روز جزا. مهران تو بي نظير ميخنديدي، فقط خنده نبود به زير كشيدن بود، تجزيه و خرد كردن مزخرفاتي بود كه قدسي ميشدند. خندهات همه چيز را زميني و زير آسماني ميكرد. اكنون نيز بخند، چنان كه در بدرقه آخرت هم دوستانت را سوزاندي و گرياندي و هم خنداندي. چه كس بود كه از مهران خاطرهاي از شليك خنده يكي دو جين در انبان ذهنش نداشته باشد؛ چه كسي است؟ و چه كسي بود تا ميگفت مهران قاسمي يادش نميآمد از سر به سر گذاشتنها، جدي نگرفتنها، به زير كشيدنها و و و ...
سخت بود و بسيار سخت رسيدن به
جواب اينكه چرا اينبار نميخندي، تو كه تمام سختيها را به سخره ميگرفتي چرا مرگ
را به شوخي نگرفتي؟ مهران اين منم بدترين دوست تو. اگر بشود نامي از دوست برد.
(مهدي فرامرز قره باغي سكته كرده بيا يك
سر بهش بزنيم، مهدي فلاني مريض است، مهدي فلاني مشكل پيدا كرده) مهران تو برو سلام
من را هم برسان و مهران ميرفت و فهميد كه من بسياري از مرامهاي سابق را واگذاشتم
و در خود فرو رفتم.
چنان آرام خوابيده بود كه نميدانستم
زندگي را به پوچي گرفته يا مرگ را. يا بر همه ما كه ميسوختيم ميخنديد. مهران
بماهو مهران. لبخند بود، شليك خنده بود. نميدانستم در آن ميانه چه بايد گفت. به
كه بايد تسليت گفت؟ كي را بايد دلداري داد. سارا؟ مادرش؟ پدرش؟ برادران؟ اصلا مگر
براي تسلا رفته بودم. شايد ديگران اما من نه. من رفته بودم بگويم شرمنده كه نميآمدم،
شرمنده كه احوالي نميپرسيدم و شرمنده كه تو افتادي من پي جويت نشدم. آخر مهران
مدتي است من بدترين دوست همه دوستان شدهام. ببخش.علي اكرمي مي ناليد كه ديدي چه
شد؟اين خاطرات ده ساله را چه كنم؟و من در خود فرو ريختم كه اي داد و اي داد،من با
كوله باري از خاطره چه دوست بدي بودم.
اكنون كه سوت و كف هاي مكرر فرو نشسته، هورا و هياهو پايان يافته و پوتين و ديگر روساي جمهور به خانه برگشتند مي توان پرسيد كه خب چي شد؟ همين كه قرار شد به كشوري از خاك دوستان و برادران خزري حمله نشود آيا كافي است؟ چه نكته اي از رژيم حقوقي حل شد؟ سهم ما از منابع زير زميني و بستر دريا چقدر شد. اين مجادله و بحث بي پايان آيا پاياني هم يافت؟ يا باز هم دور هم جمع شديم و به ياد قديم ها چاي نوشيديم و در مدح يكديگر سخن رانديم كه به چه اجلاسي و چه سازماني و چه كاخي چه بارويي، چه هوايي، چه باقلاپلويي، چه چاي دارچيني و ...
اين پست به درخواست عطيه عزيز نوشته شده.باش كه دوستاني ما را از تنبلي دراورند
حتما بايد بسوزيم از ابهت اين واژه يا سر تعظيم را به سينه فرو بريم از عظمت اين كلام” وطن” حتما بايد وقتي اسمش را مي بريم صدايمان را بم كنيم. ترجيحا كلمه اي پس و پيش بكار نبريم كه شان مباركش حفظ شود خود گوياي همه چيز است و واژه به ياري اش نمي رسد. معني ناپذير جلوه كند بهتر است يعني وطن، وطن است ديگر. براي توضيحش به واژه ديگر نبايد احاله داد. ديگر واژه ها را با او توضيح مي دهند. مثلا قهرمان: كسي كه در راه وطن فداكاري و ايثار مي كند.
شهيد: كسي كه در راه وطن كشته مي شود. رهبر؛ بزرگ ملت، بزرگ وطن. مردم، رعاياي وطن. دشمن؛ بدخواه وطن.
خلاصه اينكه اين كلان واژه آخر...
عادت كرده ايم وقتي زير فشار و تيغ حذف مي رويم، نق و غر را سرمان خودمان خرج كنيم. روي ديگر خودسانسوري است كه جامعه خبري و روزنامه نگار ايران با آن دست به گريبان است مثل همين توقيف شرق كه بعد از ابراز تاسف، بسيار گفته شد كه دوستان شرقي بايد بيشتر مراقبت مي كردند كه من اصلا نفهميدم از چي مراقبت مي كردند از اينكه يك نويسنده خارج از هويت هاي ديگرش فقط در مورد ادبيات و زبان صحبت كند كه به ظاهر نبايد مي كرد. يعني همان دايره حذف كه ديگران بر ما تنگ مي كنند ما .بر ديگران تنگ تر كنيم . واقعا اين چه استدلالي است؟ بعضي از دوستان از اين كار شرق به عنوان گاف ياد كردند بعضي ها هم اصلا منكر شخصيت ادبي ساقي قهرمان شدند و قس عليهذا....
گمشدگان بیدار
می دانم
می دانی نمی دانم
می دانم
می بینی نمی بینم
نمی بینم
نمی دانم
با این حال
اما
می دانی
می سوزم
می دانی
می گریم
می گریم و می تازم به دیوار
مشت گره کرده
چه شب ها کوبیده ام بر دیوار
می دانم
می دانی نمی دانم
نمی دانم
چند ساعت
استفراغ خون
پاشیده شد روی دیوار
نمی دانم
وقتی هق هق ات زنجیر گسست
از راه آهن تا دربند
چند بار
آرمان را بال شکستند
در غروب ماتم زای خانگی
شکستند و باز ماندی به راه
به راه
نه سر به راه
نمی دانم
امشب
بوی حشیش و لخ لخ سندل ها
از دربند به سلول های دیوار
رسید ؟
نمی دانم
می دانی
کبوتر زیباست ولی پر هراس ؟
شهر آنک
زیبا نیست
ولی پر هراس
می دانم
می دانی نمی دانم
از پشت صدا تا بطن فریاد
چه خسته ای
نمی دانم
می دانی
دلشدگان پرواز
بی بال پردیدند
تا فردایی دیگر
بی من
بی تو
بی هیچ ما
دیده بودی ؟ ندیدی ؟
صدا زدم
شنیدی ؟
برگردید
برگردید
حالا
حالا وقت پرواز است
پریدند
بی بال
بی سر
بی نام
پردیدند
بی یار
شهر ما زیبا نیست
شهر ما تنهاست
شهر ما معبر جنون و جن و جنده هاست
می دانم
می دانی نمی دانم
نمی دانم
آری
نمی دانم که تا صبح فردا
چند سرباز
به لشکر فتح مرداب اعزام می شوند
من
تو
لای دست و پای سربازان
گم شده ایم
و
هر شب
مادری ست که
غمگنانه
یادی از آخرین تبسم می کند
پیوندها
ساسان
آقایی
احسان مهرابی
مریم شبانی
زينب پيغمبر زاده
محبوبه حسین زاده
نفیسه زارع کهن
شهرام رفیع زاده
آرش غفوری
وحید
پوراستاد
مجتبی سمیع نژاد
امید
معماریان
علی رضا حسینی
فرید مدرسی
بهرام رفیع زاده
میثم
قاسمی
سولماز شریف
ايمان باي سلامي
حسين قوامي
علي
پيرحسين لو
حامد قدوسي
اكبر
منتجبي
روزبه
ميرابراهيمي
سالك،تاجيك
نيك آهنگ كوثر
خاطره وطن خواه
حسين
نوراني نژاد
عطا افشاري
محمد طاهري
امير عباس نخعي
علي خردپير
ريحانه مظاهري
علي
اكرمي
جواد منتظري