تبليغاتX
پیهن
از اینجا میرم.خسته کننده است.از این به بعد اینجایم.

+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 و ساعت |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت |

 

تیم خبری 30"20همه را به خود میکشد.موافق ومخالف پیگیر خبرها وگزارش های این بخش خبری هستند.شاید بتوان با سرمقاله های کیهان مقایسه اش کرد.با انکه طرافدار کم، اما خواننده زیاد دارد.به اندازه همه اهالی سیاست ومطبوعات.چرا میخوانند؟جواب سرراست این است که خط آن روز سیاست که جناح حاکم پی میگیرد در آن نمود پیدا میکند .بیست وسی هم کمابیش چنین چهره ای دارد.صبحها که سیاسیون به عرصه می آیند وحرفی وموضعی میگیرند شب حتما پای تلویزون دنبال اینند که بیست وسی چه روایتی از گفته های آنان رقم میزند.  بیشتر هم اصلاح طلبان که عادت دارند گفته هایی ناگفته یا روایتهای ناکرده از خود را بشنوند.

توجه اصلی این تیم به حاشیه ها است واز کناره ها اتوبان میسازد.چهرههای خبری اش هم با این ساز کوک هستند مانند نجف زاده یا مراتی.اگر قرار باشد بخش سنتی واحد مرکزی خبر از نمایشگاه کتاب گزارشی تهیه کند از سخنرانی رییس جمهور ووزیر ودبیر نمایشگاه بسته ای میسازد وبه خورد ملت میدهد، اما نجف زاده با کارگر باربری گفت وگو میکند که شاید تا کنون درست ودرمان یک کتاب را کامل نخونده باشد .یا شب انتخابا ت مجلس هشتم مراتی در خیابان بی مزاحمت، صدها نفر را جمع میکند وبه آنها تریبون میدهد که در قواره یک کاندیدای انتخابات خود وبرنامه هایشان را معرفی کنند.

برادران نجف زاده با این کار وشیوه برای خود عنوانی فراهم کردند.عنوانی که به آنها کمک کرد تا فقط در حاشیه نمانند وبه متن هم بیایند، اما با همان مثلا سبک پست مدرن خودشان.مثلا اینکه در هواپیما ی عازم به نیویورک که حامل احمدی نژاد است در خصوص هاله نور وماجراهای بعد از آن سوال پرسیده شود که در واقع فرصتی مناسب برای رییس دولت است تا با لحنی خاص آن را تکذیب کند.رفتار غریب برادران بیست وسی در کسب خبر وگزارش بیننده را درحالت تعلیق قرار میدهد ،گویی قرار است ناگفته ای بیان شود وعبوری از خطوط برجسته قرمز رقم خورد.(که شاید در مسایل  غیر سیاسی این رقم بخورد مانند گفت وگوی انتقادی با خانم جوادی بر سر آلودگی تهران)اما نمی خورد وهمان حرفهای پر صدا وپرقدرت با بسته ای صورتی رنگ عرضه میشود که محتوا همان است اما  رنگ کادو وبسته خبری فرق کرده است.در واقع کار خبری به توجیه گری یا تبلیغ یک جریان بدل میشود جریانی که اتفاقا گویش ها ولهجه اش در سیاست جدید وتازه است حرفهای قدیمی وبعضا فراموش شده را در بسته های صورتی وفسفری رنگ وجذاب ارائه میکند، گویی گفتمانی تازه به میان آمده که اینگونه نیست وهر چه هست همان گفته های قدیمی است در پوششی تازه.در واقع بین ادبیات بیست وسی ها با لهجه دولتی ها هارمونی وهماهنگی مستقیمی  وجود دارد وهر کدام در دورهای مختلف همدیگر را تقویت میکنند.مانند آنچه در این هفته در دادگاه اصلاح طلبان رقم خورد.با آنکه نسبت به اعتراف گیری اعتراضات ویا تردیدهای  گسترده ای هم بین مراجع مذهبی، هم بین اصلاح طلبان بیرون مانده از زندان وهم اصولگرایانی چون عماد افروغ ومحسن رضایی ابراز شد، اما مراتی عضو برجسته تیم بیست وسی  بی توجه به امواج این تردیدها واعتراضات با رویی گشاده با ابطحی وعطریانفر در فضایی سبز ودل انگیز به گفت گویی نشست تا حرف ها وگفته های این افراد را در روز قبل(روز دادگاه) باور پذیر تر سازد.این همان به کمک آمدن دولت ودستگاه اطلاعاتی در این روزهای تنهایی است.تا کرده آنها را بتواند قابل هضم سازد.مراتی برای باور پذیر تر ساختن از همان تکنیک متفاوت بودن بهره میگرد، با ابطحی شوخی میکند وروی پای عطریانفر میزند وتا فضا را به تعبیر خودش تلطیف میکند.این نمونه ای پست مدرن از این نوع مصاحبه ها است.نوع سنتی اش را اسماعیل فلاح سال 80 با علی افشاری رقم زد که گفت گو _اعتراف در اطاقی در بسته با لحنی جدی ورسمی انجام شد .فلاح  هم به اندازه یک میز با افشاری فاصله داشت ونمی توانست به شوخی بر پای افشاری بزند.

امابعد از حرکت مراتی  زیر پوست شهر واکنشی در جریان افتاد که وی مجبور شد با همان دستی که بر پای عطریانفر زد ،دقیقا با همان دست وبلاگش را از فضای وب حذف کند. گویی طاقت آن همه کامنت اعتراضی را نداشت.این واکنش ها را اصلا قرار نیست بیست وسی ها ببینند.اینها همان در زیر پوست شهرند اما ظاهرا شهر همان جا است، نه شهری که شومن های بیست وسی میسازند وساختند.

+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت |


این مطلب برای اعتماد است که 8مرداد چاپ شد.در ضمیمه.

چهار سال است که دولتی حیران ساز بر کشور مدیر شده است.اگر برای دولت خاتمی هر 9روز یک بار موجی از تنش وبحران سر بر می آورد، این دولت 9روز یک بار حیرت واعجاب پدید می آورد.گفتار دولتی ها در بهم زدن رسم های جا افتاده جمهوری اسلامی،انحلال نهادها وسازمانهای وشوراهای  مهم و جاافتاده،بی پروا سخن گفتن در عرصه سیاست خارجی،دست ودلبازی در خرج کردن آنچه را که صلاح میدانند،به کار گیری نیروها وافرادی که تا دیروز ناشناخته وکم تجربه بودند،ارائه آمارهای عجیب ودور از واقع  ازعرصه ای مختلف کاری ازتورم وصنایع ونفت گرفته تا مسکن وکشاوری.همه از این دولت چهره ای غریب ساخته است ،چهره ای که برخی تحلیل گران را به این رسانده که طبقه جدید در ایران در حال شکل گیریی است یااینکه اصلا شکل گرفته است.

این طبقه جدیداز نظر سیاسی قرائتی از حکومت وفلسفه سیاسی آن دارد وبه انتخاب ونظر مردم جنبه تزیینی وفرمایشی میدهد،طبقه جدید در واقع منتقدین اصلی جریان راست سنتی درایران هستند که با برداشتهایی بنیادگرایانه از فقه و اصول از همان بدنه که برادران بزرگتر آنها بودند جدا شده اند.از نظر اقتصادی این طبقه به رانت نفت متصل  است وبنیان شکل گیری وبسیج خود را بر این قرار داده ،از نظر اجتماعی هم ترکیبی از دولتمردان وروحانیون به منزلت رسیده وطبقات فرودست اجتماعی وتوده های هیجانی شور مدار درآن دیده میشود.این نشانه های این طبقه جدیدی است که کشف شده وآدرس سر راست آن دولت احمدی نژاد است.این تحلیل در واقع مهر تاییدی بر میل وخواستی است که طی چند سال گذشته که در حاکمیت دنبال میشد که طبقه حامل جمهوری اسلامی از روحانیت سنتی شیعه با محوریت مراجع به طبقه وقشر تازه ای با باورهای تند وتشحیذ شده تر با مرجعیت نظامی ها منتقل شود.این تحلیل که بین اصلاح طلبان امروز خریدار پیدا کرده نوعی مهر موفقیت بر همان خواست است.

رها از اینکه آیا تحلیل طبقاتی جامعه ایران اصولا تصویری سیاسی به دست میدهد یا نه پرسش مهم این است که شکل گیری طبقه آیا فقط یک میل حاکمیتی ودولتی است که با بخشنامه ویا حکم رقم بخورد واز آن پس جای خود را در دایره المعارف های جامعه شناختی باز کند واز فردا هم برایش مراسم افتتاح وراه انداری طبقه بگیریم .ودر نقد یا تایید آن سخن بگوییم؟

شکل گیری طبقه در واقع امری یک شبه و چهار ساله  نیست وبه جای آنکه در حاکمیت .نهاد قدرت درتاسیس یا انحلا ل آن تصمیم گرفته شود به مرز بندی های اقتصادی واجتماعی وسیاسی در پیکره جامعه بر میگردد .در واقع جریان به جای آنکه از پایین به بالا باشد پایین به بالا است.اما این تحلیل هم درست میگوید بالاخره یک اراده ی جدی ومحکمی این خواست را دنبال میکند اما آنچه در فرایند بالا به پایین شکل میگیرد محفل وخانواده سازی است.گرچه متفاوت تر از دیگران یا برادران خود بیاندیشند ورفتار کنند،گرچه بر مهم ترین شریان اقتصادی کشور یعنی نفت حاکم باشند،وگرچه در موج آفرینی رسانه ای برای عامه و کسب مقبولیت سیاسی در هنگام رای گیری ها موفق باشند.مانند انتخابات 84

نکته مهم این است که توده های باورمند به این خانواده  را نباید هم طبقه با این محفل دانست،ظرفیت فرهنگی فرودستان جامعه بیشتر از این نیست. اگر هم مخرج بودن در کسب وکار زندگی را کارت عضویت برای اعضای یک طبقه بدانیم فرودستان جامعه چه هم سفره گی با سردارهای میلیاردی دارند با با تاجران وسوداگران لاستیک وشکر؟ اینکه به خاطر انحصار رسانه ای قدرتمندان ابزار مناسبی برای بسیج ومتحد کردن توده ها در مقاطع مختلف را دارند که نباید هم طبقه بودن اینها با آنها تعبیر شود.در واقع  ارتباط ارگانیکی بین این محفل با پیکره جامع برقرار نیست فقط تهیج وموج آفرینی برای مقاصد سیاسی است آنهم با بهره گیری از انحصار رسانه اکه نباید اسیر این تله تبلیغاتی شد.که اگر همه گروهها ونحله ها به میزان برابر از رسانه واطلاع رسانی در جامعه سهم داشتند تصویر دیگری رقم میخورد.

بیایید فرض بگیریم دولت فعلی از رانتهای قدرتی که برایش رانت نفت هم میاورد محروم ومورد قهر وغضب واقع شود،آیا با خروجشان از قدرت دامنه آنها در جامعه زنده وپویا میماند؟به مانند دیگر جریانات مثل جریان سنتی فقه شیعه که هزار سالی خود را تا به امروز حفظ کرده است.کافی است به مراکزی که این جریانات را تغذیه فکری میکنند نگاه کنیم .مانند پژوهشگاه امام خمینی در قم.آیا واقعا این پژوهشگاه بی بودجه شیرین وپر برکت دولت ماندگار میماند؟مقایسه کنید با ماندگاری مراجع شیعه که افتخارشان در طول هزاره سپری شده این بوده که فارغ از دولت زیست فرهنگی واقتصادی واجتماعی خود را رقم میزده ومیزند.
+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت |

چنان چشمانش به آسفالت دوخته شد گفتی که این چشمان برای اون سنگریزها که در قیرسرد شده اند آفریده شده وگویی این آدم تا امروز فقط حامل این امانت بوده.اما فقط به دادن چشمها راضی نشد ،با خون گرمش به سیاهی آسفالت نیز حمله برد و پر کشید.

همه این روزها پی آبیاری اند دسته ای به جامانده از لشگر شکست خورده  هنوز پی برافروزی رسم جوان کشی ومغز خوری اند وبسیار نیز پی شستن همه سیاهی ها از تاریخ مکتوب این خاک وبوم.که اگر به سبزی شسته نشد به خون میشویند.وتو با حیرت داد میزدی جان چقدر اینجا ارزان است چقدر ارزان.


+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت |
من وبلاگ نویس خوبی نیستم البته میخواهم من بعد براش فعل گذشته را به کار ببرم.این مطلب را عجالتا در اعتماد ملی برای یک همکلاسی نوشتم ولی از این به بعد حتما برای وبلاگ مینویسم حتما.



قوچانی را سیزده سالی است که میشناسم از سال 75،البته تا کنون با هم رفیق نبودیم .هر دو از دانشکده حقوق ،علوم سیاسی آزاد ،میدان فردوسی لیسانس گرفتیم.دانشکده ای در ساختمانی شش طبقه پشت بیمارستان دادگستری که به همه چیز در آن روزها می آمد الا دانشکده ای سیاسی.ورود وخروج دختران(خواهران)وبرادران کاملا از هم جدا بود. روزهای فرد پسران وروزهای زوج برای دختران.اگر پسر یا دختری خارج از روزهای مجاز کاری واجب در دانشکده پیدا میکرد با یکی از برادران حراست همراهی میشد تا کارش تمام و زود از محیط ممنوعه خارج شود.روزهایی قبل از دوم خرداد.ما از نسلی بودیم وهستیم  که دوم خرداد را رقم زد.همان دانشجویانی که قرار بود مطالبتشان دیده وپی گیری شود اما پاسخ شان را در 18 تیر گرفتند.

در محیط دانشگاه آزاد فعالیت صنفی دانشجویان درآن  روزه کاری غیر ممکن بود. تشکلی سیاسی مانند آنچه چون انجمن اسلامی وتحکیم وحد ت در دانشگاههای دولتی ،محال و ورود به منطقه قرمز بود.تنها جای ابراز وجود، یک بردوتابلوی  عمومی بود که نسبتا آزاد اداره میشد که این هم متوقف شد .چند نفری هم  به خاطر مطالبی که نوشتند یا انعکاس دادند توبیخ ومواخذه شدند من جمله قوچانی.اکثر هم کلاسی های ما کارمند بودند .ادارات وسازمانهای مختلفی چون مجلس ،بسیج وزارت اطلاعات وچند نهاد دولتی دیگر با دانشگاه قرار ومدار داشتند که سهمیه مشخصی از دانشجویان، هر سال به این سازمانهای دولتی اختصاص یابد.

دوم خرداد که رقم خورد حال وهوای دانشکده هم عوض شد اول اینکه یک دیپلمات را رییس دانشکده کردند وبه نقاش ها سپردند که قلم به دست بگیرند ولعابی به آن ساختمان بی نور وفاقد یک محوطه باز بدهند.در طبقات دانشکده هم جایی را برای سالن اجتماعات  نه الزاما نمازخانه تدارک دیدند که کاربری های متفاوت تر از برگزاری امتحانات داشته باشد.تغیراتی هم در مسولین گروهها وآموزش دانشکده داده شد وکلاس های مختلط به صورت محدود مورد توجه قرار گرفت .ورود وخروج دانشجویان هم در تمام روزهای هفته بی همراهی کسی، مجاز اعلام شد.

در اثنای همین تغییرات بود در سالن اجتماعات روزی چند تا از بچه های قدیمی نشستی گذاشته بودند، با عنوان  آغاز به کاراولین تشکل دانشجویی دانشگاه آزاد.به نام کانون دانشجویان مسلمان. قوچانی را اولین بار من آنجا شناختم با محمد رهبر متنی را میخواندند که نوعی بیانیه ورود وتاسیس کانون بود.در متن اسم دکتر شریعتی که تا قبل از این اسمی قرمز شده در دانشکده بود شنیده میشد همینطور آیت الله طالقانی.وبرای اینها در انقلاب اسلامی جایگاه رهبری در کنار نام امام خمینی قائل بودند.جمع نسبت محدود بود چون کسی از بچه ها به وجود چنین اتفاقی در دانشکده باور نداشت وحتی برخی با بدگمانی میگفتند این هم کار خودشان است مگر در دانشگاه آزاد میشود کار سیاسی کرد؟!.اما واقعا کانون آمده  ومجوز گرفته بود که در دانشکده کار سیاسی کند.مراسم تمام شد وبیرون از سالن صدایی بلند شده بود که به آوردن نام دکتر شریعتی وآیت الله طالقانی معترض بود.صاحب صدا را بچه ها به نام آقا جواد میشناختند از آنهایی بود که در دانشکده بیشتر از رییس دانشکده آزادی عمل داشت.او قوچانی ودیگر بچه هایی که کانون را راه انداخته بودند یک مشت  بچه سوسول مینامید وپیوسته میگفت کی به اینها مجوز داده؟

کانون یک جای کوچک چند متری از دانشکده در پاگرد یکی از طبقات گرفته بود وفعالییتش را شروع کرد.که اولین فعالیت عمومی اش در آن روزها برگزاری سمیناری در خصوص سیاست خارجی ایران بود.مهندس نوبری رییس دانشکده پای رفقای دیپلماتش را به دانشکده باز کرد و واسطه شده بود تا آقای شیخ الاسلام از دیپلماتهای شناخته شده به دانشکده بیاید.قبل از سخنرانی آقای دیپلمات، قوچانی یک مقاله ارائه داد.در آن آمده بود که ایران به پشتوانه را ی بیست میلیونی مردم در انتخابات به رییس جمهورش میتواند با آمریکا برابر وارد گفت وگو ومذاکره شود.این گفته ها به شیخ الاسلام خوش نیامد ودر ابتدای صحبتش به دوست خود(نوبری) متذکر شد که در دانشکده مباحثی برای دانشجویان مطرح وتدریس شود که آنها به واقعیت اصلی انقلاب اسلامی آشنا شوند.وبدانند ماهیت استکبار ستیزی انقلاب، مبارزه همیشگی با آمریکا را الزامی میسازد.بیشتر سخنرانی جواب وپاسخ به گفته ها ی قوچانی بود.بعد از این سمینار باز آقا جواد صدایش بلند ومعترض بود .اما یک اتفاق مهم افتاده بود جدال دیپلمات وقوچانی به بچه های دیگر اعتماد به نفس بخشید.از آن به بعد صداها رساتر شد،  کلاس ها چالشی تر پیش میرفت وکلونی های بحث سیاسی در زمان نهار واوقات فراغت راحت شکل میگرفت.سیاسی بودن در دانشکده سیاسی دیگر تقبیح نمی شد که ارزش شده بود.

کانون به کانون دانشجویان بدل شد ،پاتوق دانشجویان برای بحث ونظر ویکی شدن.مانند آنچه که انجمن های اسلامی در دانشگاههای دولتی بود.آنقدر اعتماد به نفس پیدا کرد که درست وغلط در انتخابات مجلس خبرگان رهبری در سال 77 لیست داد واز هاشمی رفسنجانی دفاع کرد.باز بودن وفعالیت های  کانون برای آقا جواد ودوستانش سخت بود وهرو روز در هر بحث وکلاس تیکه ومتلکی بار بچه های کانون میشد که اکثر این بذله های دوستان  متوجه قوچانی بود.تا اینکه یک روز آقاجواد شیشه کانون را شکست به جرم اینکه شعر"ای ایران ای مرز پر گوهر" را پشت شیشه اش نصب کرده بود.(آن روزها ای ایران ویار دبستانی هنوز توسط صدا وسیما خودی نشده بود).آقا جواد با تحکمی که خاص خودش بود داد میزد اینجا تریبون ملی مذهبی ها شده در اینجا را اگر نبندند  مامیبندیم.که کانون از آن به بعد دچار انواع محدودیت شد. قوچانی هم در آزمون ارشد آزاد قبول شد اماروزهای بعدش از بچه ها ودوستان آقا جواد میشنیدیم که قوچانی بی تردید در گزینش رد میشود.اما دیگر نام قوچانی نامی فقط در آن ساختمان شش طبقه نبود او را بسیاری دیگر به خاطر آن ستون معروفش به نام خبر سازان درعصر آزادگان میشناختند اما باورشان نمیشد این جوانی است که هنوز به بیست وپنج نرسیده، حتی آقا جواد که با قوچانی هم دانشکده ای بود در جمع دوستانش میگفت اینها را حجاریان مینویسد قوچانی به نام خودش چاپ میکند.

از سرنوشت کانون خبر چندانی این روزها ندارم اما دانشکده مان از حقوق جدا شد ودر شهرک غرب ساختمانی شیک یافته است.اما شک ندارم همه اهالی  آن ساختمان قدیمی حتی آقا جواد و دوستان به هم دانشکده بودن با  قوچانی افتخار میکنند.محمد به بسیاری در آن ساختمان قدیمی اعتماد  به نفس وقدرت سخن گفتن داد.دریغا که امروز فرصت سخن گفتن از او سلب شود.لطفا او را آزاد کنید.محمد متخصص جان دادن به همه ی چیزهای بی روح است.

+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت |

            لنگه کفش پرانی خبرنگارعراقی با وجود عذر خواهی وکوتاه آمدن خود این خبرنگار از رفتارش،ماجرا سازی اش هنوز ادامه دارد. آنطور که دیگر دوستان مانند علی خردپیر گفته اند این رفتار اصلن که درست نیست هیچ، از نظر من با سو استفاده القاعده وطالبان از حرفه خبرنگاری برای ترور احمد شاه مسعود تفاوت چندانی  در ماهیت نداردفقط شدت وضعف آن با هم فرق میکند.هر دو از این حرفه برای خشونت ورزی وامکان دسترسی آسان به سوژه بهره بردند.

 

              بدون شک آقای منتظر الزیدی به این آسانی در زندگی اش نمی توانست بوش را ببیند که صدای اعتراض خود وملتش را به گوش او وجهانیان برساند وای کاش حداقل از خود این را میپرسید که برای چه راحت در مقابل دو رییس دولت قرار میگیرد؟فراهم شدن این موقعیت که به نوعی یک امانت است آیا برای لنگه کفش پرانی، یا بیان پرسش است؟

 

            اما استفاده هایی که از این موضوع در حال جریان است خود روایت جالب تری از این مساله ساخته است،انتفاضه کفش وهلهله سر دادن برخی جوگیر شدگان داخل واقعا دیگه خودش یک روایت است .حتی اگه زیدی خودش اعتراف کند که رفتارش موجب وهن ملت ودولت عراق شده است ،حضرات در داخل کوتاه نمی آیند ومدام در این شیپور مید مند. کم بیراه نیست شورای شهر محترم تهران  که به این رسید مصدق لیاقت صاحب شدن عنوان یک کوچه یا خیابان فرعی را در تهران نداردبرای بنیان گذار انتفاضه کفش، یک میدان یا بلوار شاید هم اتوبانی بیابد،خوشبختانه تهران هم در حال گسترش است وکمبودی از نظر خیابان وبلوار واتوبان نداریم.

 

            اما جدید ترین شکل روایت استفاده یا همان سواستفاده معروف ، از کفش پرانی را،صدای آمریکا رقم زده است.این رسانه در تازه ترین اقدام برای افزودن به برگی دیگر بر انتفاضه کفش، این سئوال راپیش کشیده که آی ملت ایران اگر شما روزی با رهبران ایران آنطور که الزیدی با بوش روبه رو شد،روبه رو شوید واکنش تان چیست؟طرح این پرسش سوای اینکه پاسخ دهندگان چه به آن جواب دهند در کالبد خود چند پیام دارد:

 

             اول اینکه حق پرتاب لنگه کفش به رهبران سیاسی یک حق مشروع است.بی آنکه این تفکیک صورت گیرداین  مردم عراق نبودند که کفش پرت کردند،یک خبرنگار از حرفه وپیشه خود استفاده نادرست کرده،پس اگر قراراست شبیه سازی هم صورت گیرد،سئوال باید از جامعه خبری ایران پرسیده شود.

 

             دوم. اگر شرایط رودر شدن آسان مردم با رهبران در ایرن فراهم آید رخ دادن این اتفاق اصلن دور از انتظارکه نیست، بسیار محتمل است. در واقع حاصل دمکراسی آمریکایی از خود گذ شتگی رهبران برای لنگه کفش خوردن است وتنها وتنها در ایران است که مسئولان شجاعت این رویارویی را ندارند.

 

            سوم ،از نظر صدای آمریکا با طرح این پرسش،اقدام به پرتاب لنگه کفش کار زشتی نیست فقط مخاطبش مهم است.اگر هدف لنگه کفش مثلن احمدی نژاد باشد که چه عالی ،ما اینجا برای این حرکت  جشن میگیریم و این را سرآغاز رویکردی  جدید در اعتراضات مردم ایران نسبت به حکومت دینی نام مینهیم،شبی هم چند تا کارشناس میاریم که موشکافانه آنرا تحلیل کنند.ضمنن فارسی را هم پاس میداریم وبه جای واژه "انتفاضه میاوریم قیام ملی.

 

            چهارم انکه،مهم نیست که این چه تصویری ازجامعه خبری یک ملت یا اصلن خود ملت(چرا که تفکیکی در پرسش نیست)در افکار عمومی دنیا میسازد مهم آن است که آنکه ما با او مخالفیم لنگه کفشی با دمپایی پاره ای نصیبش شود تا ماشین نشانه سازی ما از این، یک نشانه حماسی بسازد چنانچه صدا وسیمای جمهوری اسلامی از اقدام زیدی یک حماسه ساخت.

 

            اصولن منطق صدای آمریکا بسیار آشنا است ما هر روز در روزنامه کیهان وبخش های مختلف خبری صدا وسیما در ایران آن را میشنویم.روزی البته تصور میکردیم که زندگی در پرتوی یک دمکراسی متکثر ومتنوع سطح تحلیل وشعور سیاسی هموطنان رسانه ای مارا بالا میبردومامثلن منطق واستدلال هایی را میشنویم که معمولن نمیشنویم. ولی صدای آمریکا با این نوع رویکردها ورفتاری مثل اینکه عبدالمالک ریگی را رهبر جنبش اعتراضی مردم ایران معرفی کردیا کودتا 28مرداد یک راالزام تاریخی دانست،نشان داد کار رسانه ای کردن زیاد سخت نیست اگر خواستید ساز مخالف هم بزنید کافی است با همان منطق کیهان، قضایا را ازآن سوی مخالف بیان کنید.البته من به دوستان رسانه ایم در خارج که اتفاقن بسیارشان حرفه ای هستند امیدهای بسیاری دارم که روزی محقق خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت |

من وعلی اکرمی پنج شنبه ها قرار قلیون داریم، تو قلیان سرای هرمزان.این پنج شنبه که رفتیم حین ورود صدای چند خانم آمد که یکم عجیب بود،داخل که شدیم خارج شدن دو تن از برجستگان جنبش محترم نسوان را دیدیم که حسابی شاکی بودند که به داخل راهشان ندادند،حتی اگه با مرد هم می آمدند بازهم جواز ورود نمی گرفتند،یکی از این دوستان (احتمالن راضی نباشه اسمش را بیارم) میگفت واقعا زشته تو قرن 21 این اتفاقات میافتد،واقعن که اینو راست میگفت حداقل از قرن 19زنان پیوند صمیمی ونا گسستنی خود را با قلیان برقرار کردند واگر همت ایشان نبود مگر جنبش تنباکوکه جز افتخارات روحانیت شیعه است به پیروزی میرسید؟واقعا اگه پیشگامان فیمینیست در دربار ناصرالدین شاه به حکم میرزای شیرازی قلیانها را نمیشکستند پیروزی بر استکبار آنروز دنیا(انگلیس) رقم میخورد؟اصولن چون حافظه تاریخی ما خیلی بیش از اندازه ضعیف است این افتخارات را از یاد میبریم؟اگه واقعن زنان  آنروز ایستادگی نمیکردند امروز قلیان کشیدن یک خیانت ملی بود وچون به نوعی آب به آسیاب ریختن دشمن میشد کلی کفن پوش هر روز آماده پاک کردن این لکه ننگ میشدند. البته برای جناب رادان که در پی براندازی این رسم پارسال برآمد این وضعیت بهتر بود ولی برای جناب سردار باید متاسف شد که زنان ما ایستادگی از خود نشان دادند.اگه جناب معتضد اینجا تشریف داشتند وسر کیف بودند حتمن اثبات مینمودند که اگه قیام رژی نبود جنبش مشروطه نیز به ثمر نمیرسید واصلن این جنبش بود که زمینه سازآن  شد.خلاصه این همه نقش ورسالت تاریخی را فقط این هرمزان میتونه نادیده بگیره وبزرگان جنبش زنان را به داخل راه ندهد،البته چون عرب هستند ازشون بعید نیست(در یک مطلب مفصل هم میشه به زن ستیزی تاریخی اعراب اشاره کرد) وکماکان فضای آنجا هم ضد زن میماند وزنان ما از ورود به یک فضای عمومی دیگه  مانند استادیوم آزادی محروم اند. پیش بینی علی این بود که کمپین علیه هرمزان نیز به سلسله کمپین های جنبش زنان اضافه شود(بیراه هم نمیگه،دوستان که خیلی عصبانی بودند)من وعلی هم حاضریم در جمع کردن اولین امضا ها پیش قدم شویم(اول از همان مشتری های هرمزان شروع میکنیم )واقعن حیف است از آن فضای عالی زنان محروم شوند.

+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت |

دیروز دچار یک خریت شدم از نوع بدش.با یکی از همکاران که نیروی خودم هم بود اول درگیری لفظی پیدا کردم واون یک حرف فوق العاده کلفت زد ومن با لگد زدم زیر میزش،مثل دومینو اول میز عقب رفت بعد هم پارتیشن واژگون شد وشیشه هایش خرد شد،فقط یک لگد بود ولی مهیب شد.بی رودربایستی این مظهر خشونت است قصد توجیه هم ندارم.در محیط کار به درگیری فیزیکی معروف شد که فکر میکنم یک کم اغراق است ولی هر چه باشد این زشت است ومن از خودم خجالت میکشم

حال چرا اینها را می نویسم؟اکثرا که این قضیه را میشنوند نمیگن کل این کار محکوم است فقط میگن در محیط کار خوب نیست یعنی خارج از محیط کاربد که نیست خوب هم است که من اگه جای دوستان بودم مطلق این کار را زیر سئوال میبردم ،خشونت در هر مکان و زمانی باید به زیر بخیه وسئوال کشیده شود.

دوم اینکه:یک قسم خشونت، خشونت رفتاری است شق نادیده و کمتر آشکارش خشونت در گفتار است که صدمات زیادی میزند مثل فحش ناموسی یا زخم زبانهای خیلی ناجور.که من فکر میکنم اتفاق دیروز یک کم  برای رخ دادن این اتفاق برنامه ریزی شده بود واما در کل این از تقصیر من اصلا کم نمیکند.بار این تقصیر از آنجا بیشتر میشود که من خودم قربانی خشونت بودم وبرای رفع ومحو آن از جامعه تلاش هایی کرده وحتمن نیز ادامه میدهم و لی دیروز نفهمیدم چطور خودم گرفتار این موضوع شدم؟این نشان میدهد که امثال من مسئولیت اجتماعی خودمان را دست کم میگیریم.شب که خانه آمدم دانیال پسرم دید که من تو خودم هستم میپرسید بابا چی شده که گفتم یک کار بد کردم ،دعوا کردم بعد تا آخر شب راه میرفت و میگفت خاله هستی(مربی مهدش)میگه دفا بده دفابده.

یاد روزهای اوین افتادم،روز هفدهم یا هجدهم که بود برای هوا خوری به حیاط 209 برده شدم.در گوشه ای از حیاط یک سرباز با لگد افتاده بود به جون بک زندونی تا یکی از مسئولین بند رسید وداد سرش زد هفت هشت تایی زد.اون لگدها دیروز برام بازنمایی شد وحسابی از خودم خجالت کشیدم.البته فقط من یک لگد زیر میز زدم ولی مهیب شد دیگه.

همکاران و اطرافیان از این موضوع ناراحت شدند وآسیب دیدند.دوست دارم اینجا از همه کسانی که آسیب دیدند،دلجویی کنم وآرزو میکنم بتونم یک روز جبران کنم.

+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت |
اين مطلب درادوار نيوز منتشر شد.من هم از سر تنبلي كه ساسان .علي نگن چرا نمينويسي ،اينو اينجا ميذارم.


 

براحتي مي توان قلم را چرخاند كه كشور امروز در مرحله خطرناكي قرار دارد، وضعيت اقتصادي با كاهش در آمدهاي نفتي و رشد بي سابقه نقدينگي در سالهاي اخير به بحراني عجيب نزديك مي شود، از سياست خارجي هم كه صفحه هاي مختلفي مي توان سياه كرد، در منطقه اينگونه ايم، در خاورميانه آنگونه ، شوراي امنيت چهار قطعنامه عليه ما صادر كرده است، اتحاديه اروپا بسيار بسيار روابطش را با ما سرد كرده است و چين و روسيه هم اگر سلام گرمي مي كنند پي چربي نان خود از اين روغن اند. در صحنه سياست داخل هم كه كم مورد و سوژه دولت نهم نيافريده به وفور مي توان موضوع يافت كه باب انتقاد را مي گشايد. طوري كه پورمحمدي ديگر از مخالفت با احمدي نژاد و دولت طرفي  و چهره اي از خود بسته و ساخته. وضع خراب است، خرابتر از سياهي واژه ها.

 و طبيعت ايراني در مواقع بحران، انفعال است. سرك كشيدني به روزگاران خوش و قديم. حتي اگر آن روزگاران هم آنچنان خوش نبودند باكي نيست، خوش ذوقي قريحه ما از آن يك سمفوني زيبا مي سازد.

و اين خوش طبعي اديبانه اين روزهاي تنگ، ذهن خلاق را ناخنكي مي زند واز روزگاران اصلاح طلبي حكومتي اسطوره مي سازد، مدينه فاضله مي تراشد، سخنوران طوري سخن مي گويند كه شنونده را به ادراك هبوط مي رسانند، واي چه برسرمان آمده، كجا بوديم و كجا رسيديم نشانه ها هم ياري مي كنند مثلاً يادمان مي آورند كه رئيس جمهور ايران به كشورهاي مهم اروپايي سفر كرد و روساي جمهور آنها به چه چيزها در خصوص رعايت آداب معاشرت با ايران مجبور نشدند، يادمان مي آورند كه رئيس جمهور اول جهان موقع سخنراني خاتمي در صحن سازمان ملل قلم به دست گوش جان داده بود و يادمان مي آورندكه در دانشگاهها آزادي برقرار بود و روزنامه ها و احزاب و گروههاي اجتماعي از حداقلي آزادي و اختيار برخوردار بودند. راست  مي گويند واقعاً درست است، كسي دروغ نمي سازد يا روايت ناواقعي حكايت نمي شود اما آيا واقعاً مادر مدينه فاضله بوديم و امروز در نكبت غوطه ور؟ يا امروزمان نيز ادامه ديروزمان است؟. روايت دروغ نيست اما همه واقعيت نيست، درست كه اين افتخاري است موقع سخنراني رئيس جمهور ايران صحن سازمان ملل خالي نباشد و رئيس جمهور آمريكا مستمع باشد ولي درست تر آن است كه گفت و گوي تمدنها همان بعد از سخنراني در راهرو رخ دهد نه آنكه براي فرار از ديدار و گپي با كيلينتون، دست شويي رفتن بهانه شود.

 اين درست كه در دولت قبل فضاي دانشگاهها آزاد تر بود و پوياتر، اما هر باري كه آقايان موازي كار به بهانه اي جلوي يكي از بچه ها مي پيچند،- خب پيچيده بودند- طرف چندي به زندان روانه مي شد و دولت و اصلاح طلبان اگر به خود زياد زحمت مي دادند بيانيه اي ‌يا يك موضع گيري كلي كه، ما نبايد فضاي دانشگاهها را به سوي امنيتي شدن پيش برانيم كه اين موجب فرار مغزها مي شود. كه هم اين شد و هم آن. هم دانشگاه امنيتي شد و هم فرار مغزها گسترده تر. اسطوره سازي اين روزهاي طرافداران  خاتمي نيمه سازي است. يك نوع سانسور درخود دارد. به جاي آنكه پرسش هاي هنوز بيدار را پاسخ گويد به تكرار مي پردازد.

 مثلاً مي گويند ديگر در زمان خاتمي مانند اين روزها جلوي جوانان را براي پوشش نمي گيرند، يادشان رفته برخوردهاي امروز ريشه  در شلاق زدنهاي جوانان در ميدانهاي تهران داشت كه جناب موسوي لاري وزير كشور به خود زحمت دادند و ناراحتي دولت از اين كاررا  به گوش اصحاب رسانه رساندند. مي گويند ديگر فجايعي مثل زهرا بني يعقوب نداريم يادشان رفته ماجراي  قتل زهرا كاظمي عليرغم افشاگري آرمين در مجلس و ابطحي در دولت، باز ميانه راه مانند قتل زنجيره اي، به انحراف كشيده شد و دولت را ياراي ايستادگي و به سلامت كشاندن جريان نبود. در واقع  مصلحت هاي مختلف نگذاشت دولت اصلاحات، اصولگرا باشد. و هر چه اينها را بتوانيم فراموش كنيم، برگزاري انتخاباتي كه به قول آقاي خاتمي 190 كرسي اش از پيش معلوم بود ضد اصلاح طلبي ترين كار دولت اصلاحات بود كه ديگر گذشتني نيست و تمام همت و تلاش اسطوره سازان را هدر مي دهد. اين از آن يك موردهايي است كه صد يا هزار مورد را مي سوزاند. از آن چوب كبريت ها كه جنگل را نابود مي كنند. از آن بادهاي سرد كه گندم زار را به خشكي مي كشاند

 آري مي توان آسوده قلم به دست گرفت و نوشت و از ديروز پرغفلت اسطوره ساخت اما اين سئوال راآيا كسي پاسخ مي دهد، مگر نه اينكه مروزمان ادامه ديروزمان نيست؟

+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM